خدا را از سست شدن اراده های قوی، گشوده شدن گره های دشوار و درهم شکسته شدن تصمیم ها شناختم.
از مولا در نهج البلاغه
شبهای دراز ای دریغا بی تو
تو خفته بناز ای دریغا بی تو
دوری و فراق ای دریغا بی تو
من در تک و تاز ای دریغا بی تو
وقتی که دلم تنگ شود از غم دوری با picture تو این دل من میشه یه جوری
آخرین بیت یکی از شعرهای دوران شاعریم…
چند وقتی است که رسیده ام به بن بستی که نباید میرسیدم. همان سنگی که خیلی ها با سر به سویش میروند و از آن به بعد زندگیشان متحول میشود!
بالاخره نصیب من نیز شد. سر از سنگ برداشتن همانا و گیج شدن از آنچه با خود کردم همان!
عجب سنگیست این “سنگ تحول”! خدا نصیب تمام از راه بدر شده ها کند الهی آمین!
حال که تحول در سرنوشت من نوشته شده باید از خویش گذشتن را آغاز کنم تا به خدا که نه! ولی به خویشتن خویش برسم.
و من نام این سفر را معراج گذاشتم آنهم “معراج سعادت”. البته نسخه اصلیش برای “ملا احمد نراقی” است که “معراج السعادة” را نوشته! ولی گویا کپی رایت آن زمان نبوده و میشود سرقت ادبی کرد!
با این حال این نوشته را شخصی ندانید شاید برای من در حد یک تصمیم یا یک آرزو باقی بماند و من همچنان در خویش باشم و به خویشتن خویش نرسم! به فکر خودتان باشید و البته مواظب سر خودتان! سنگ تحول من خوشبختانه صخره نبود! دعا کنید برای شما نیز نباشد…
سه روزه رفته ای، سی روزه حالا
زمستون رفته ای، نوروزه حالا
خودت گفتی سر هفته بیایی
شماره کن ببین چند روزه حالا!